0547
حبیب آقا، نه کافهــ رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیــگار برگ بر لب گذاشته و کلاه کــج بر سر.
نه با فیلم تایتانیکــــ گریه کرده است و نه ولنتاین میـــداند چیست.
اما صدیقه خانم که مریــض شد، شبها کار میــکرد و صبحها به کار خانه میرسید.
در چشمانش خستــگی فریـــــــــــــاد میزد، خواب یکـــ آرزو بود. اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذرهــ ای ضعف بــــروز نمیداد.
حبیب آقــــا عشق را معنا میــکرد، نمایش نمیـــداد
نه با فیلم تایتانیکــــ گریه کرده است و نه ولنتاین میـــداند چیست.
اما صدیقه خانم که مریــض شد، شبها کار میــکرد و صبحها به کار خانه میرسید.
در چشمانش خستــگی فریـــــــــــــاد میزد، خواب یکـــ آرزو بود. اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذرهــ ای ضعف بــــروز نمیداد.
حبیب آقــــا عشق را معنا میــکرد، نمایش نمیـــداد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:41 توسط Amir
|